سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
یاغیان
این تویی که اغیار را ازدل های دوستانت زدودی ... و چون عالَم ها آن را وحشت زده کند، تو همدم آنانی . [امام حسین علیه السلام ـ در دعای روز عرفه ـ]
یاغیان
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 8759
بازدید امروز : 0
بازدید دیروز : 3
........... درباره خودم ...........
یاغیان
گروه یاغیان[3]

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... دوستان من ...........
ریکی
کولی
وست

............. اشتراک.............
  ........... طراح قالب...........



  • (( کانال 4 ))

  • نویسنده : گروه یاغیان:: 11/12/84:: 11:57 صبح

                                                            (( کانال 4 ))  


    بابام اول ها همه تبلیغ های تلویزیون را حفظ بود . تبلیغ های خنده دار که شروع می شد از همان اولش می خندید وسرش را تکان اما حالا فقط نگاه می کند مامانم که می زند یک کانال دیگر هیچی نمی گوید . یک روز بابام به مامانم گفت ، این خانم پلیس ِ خیلی خوشگل ِ با اون آنتن ِ ، ککی مَکی بودن . مامانم گفت ، اگه به همه چی این قدر اهمیت می دادی زندگی مون این جوری نبود . نمی دانم زندگی مان چه جوری است اما مامانم همیشه می گوید ، زندگی مون ، زندگی مون . یک شب عروسی دختر خالم بود . بابام نیامد. گفت تلویزیون یک فیلم قشنگ داره که تکرار نداره . صبح که پاشدم تلویزیون روی کنال 4 بود . بابام هم نبود .معلوم بود تازه رفته . فهمیدم بازم با مامانم دعوایش شده چون شب هایی که باهم دعوایشان می شد ، مامانم دیشبش تو اتاق من می خوابید و بابام هم صبح زود می رفت . وقتی هم که می آمد پول ها را می شمرد و می گذاشت روی طاقچه . یک روز مامانم پشت تلفن به خالم گفت ، مردا همشون پردر سوختن . آن موقع بابام هنوز این جوری نشده بود . مامانم تلفن را که قطع کرد ، رفت نهار درست کنه . بهش گفتم ، مامان تو چرا مثِ اون خانوم پلیس ِ نِمیری سر کار ؟ گفت ، اونا زنای تو تلویزیون . نفهمدیم یعنی چه. بهش گفتم ، اما من می خوام پلیس بشم . با من که حرف می زد رب ریخت روی لباسِش سرم داد زد و گفت ، اکه هی بچه چقدر حرف می زنی . بعدش هم تندی رفت لباش را عوض کرد تاب زرد ش را پوشید . صدای زنگ در که آمد ، رژ لب قرمزش زد و بدو بدو رفت دررا بازکرد . بابام پول ها را گذاشت روی طاقچه و زیر شلواری پوشید . نشت جلوی تلویزیون و زد کانال 4 . اصلن بابام همیشه میزد کانال 4 ماه پیش که همسایمان مرد بابام نیامد سر ِ خاک گفت ، سریال خانوم پلیس ِ آخرین قسمتش ِ . بعدن فهمیدم خانوم پلیس ِ توی قسمت آخر کشته شده . وقتی از سر خاک آمدیم ، خانه بابام به صفحه برفکی تلویزیون خیره شده بود .


    آسیه متقی


    نظرات شما ()

  • صندلی

  • نویسنده : گروه یاغیان:: 25/10/84:: 12:47 عصر

                                        صندلی


     


    شش نفری روی صندلی نشسته بودیم و به پایین نگاه می کردیم . بین زمین و هوا چرخ می خوردیم . نصف صندلی به طرف پرتگاه بود . صندلی تابی خورد . زنی که کنارم بود گفت : آقایون به فکر یه راهی باشید ازاین وضعیت در بیایم .


    پیرمردی که موهای من و چنگ زده بود گفت : باید یه نفر بپره پایین تا صندلی به حالت تعادل برسه .به همدیگر نگاه کردیم .


    به پسر بچه ایی که دست زن و محکم گرفته بود گفتم : عمو جون تو بپر پایین من یه آب نبات خوشمزه می دم . تو چشام زل زد و گفت : خر خودتی بپرم پایین مردم اگه مردی خودت بپر پایین . مردی که کفش ورزشی پاش بود گفت : نمی شه باید قرعه کشی کنیم یا یه نفر داوطلب بشه . مردی که دستش و دور کمر زن حلقه کرده بود گفت : من داوطلبم بپرم پایین . پیرمرد دستش و روی شانه مرد گذاشت و گفت : پسرم تو یه قهرمانی واقعا" آدم بزرگی هستی .مرد پایین پرید . پیرمرد سرش و تکان داد و گفت : عجب آدمای احمقی   پیدا می شن .


    زن گفت : همون بهتر پرید پایین داشتم خفه می شدم


     


                                    *        *        *


     


    پنج تایی روی صندلی نشسته بودیم و به حرکت کوسه ها که زیر صندلی می چرخیدند نگاه می کردیم .صندلی تابی خورد و هر کداممان به طرف دیگری چنگی زد .


    با عجله گفتم : یه نفر باید داوطلب بشه بپره پایین وگرنه صندلی می افته توی دریا .


    زن در حالی که با دو دستش من و می گرفت گفت : چرا خودت داوطلب نمی شی ؟


    __ : من ؟ چرا من من هنوز جونم کاری نکردم  عشق حالم مونده .


    مرد گفت : هی پیرمرد تو بپر پایین .


    پیرمرد سرش و به طرف مرد چرخاند و گفت : چرا من ؟


    مرد گفت : تو عمرت و کردی دیگه به درد نمی خوری .


    __ : من تازه حالا به درد می خورم . اینهمه تلاش کردم درس مطالعه ی علمی تحقیقات . حالا بمیرم همه چیز بشه کشک !


    گفتم : چطوره این زن رو پرت کنیم پایین .


    __ : چرا من ؟ من می تونم بپزم بشورم .


    مرد گفت : آره تو رو می ندازیم پایین .


    زن دستش و روی صورت مرد کشید و گفت : عزیزم دلت می یاد من و بندازن پایین .


    و دگمه ی لباسش را باز کرد . پیرمرد گفت : اینطوری نمی شه باید یه فکری کرد .


    پسر بچه آرام دستش و به طرف جیب پیرمرد برد . مرد دستش و گرفت و گفت : آهان پس از حالا به فکر دزدی افتادی ؟


    __ : نه آقا به خدا من نمی خواستم دزدی کنم .


    پیرمرد پس گردن پسر راگرفت وگفت : پس تو رو می ندازیم پایین کره خر از حالا به فکر دزدی افتادی ؟


    __ : نه آقا تو رو خدا من و نندازید پایین .


    __ : تو به صرفه نیستی بچه ای تا بزرگ بشی کلی هزینه داری


    پیرمرد دست پسر بچه را گرفت و او را از روی صندلی به پایین پرت کرد . زن سرش را روی سینه مرد گذاشت . صدای به هم خوردن بدن کوسه ها با فریاد کوتاه پسر بچه مخلوط شد . روی آب تکه هایی از لباس پسر بچه باقی مانده بود . کفی خون آلود روی آب به چشم می خورد .


     


                                      *           *          *


    چهار نفری روی صندلی نشسته بودیم وصندلی تابی خورد . برای اینکه به پایین نیفتیم به سمت همدیگر منحرف شدیم . پیرمرد نگاهی به پایین انداخت و گفت : اینجوری نمی شه باید یه فکری بکنیم وگرنه هممون


    می افتیم پایین . همه ساکت به همدیگر نگاه می کردیم . زن رو کرد به من و گفت : تو رو می ندازیم پایین .


    __ : چرا من ؟ من هنوز سنی ندارم . بعد اگه من وبندازید پایین کی داستان و روایت کنه؟ اگه توی ضعیفه رو


    بندازیم پایین بهتره .


    __ : اصلن رای می گیریم . بعدم اگه تو افتادی پایین من خودم داستان و روایت می کنم .


    زن صورتش و به طرف مرد کرد و گفت : تو هم موافقی من و بندازن پایین .


    بعد آرام لای لباسش و باز کرد . مرد در حالی که به سینه زن نگاه می کرد گفت : نه برای چی تو رو بندازیم پایین تو به درد می خوری .


    پرسیدم : خوب این زن به چه دردی می خوره ؟


    __ : به درد پختن شستن و خیلی چیزای دیگه .


    دستش و به طرف سینه زن برد . پیرمرد رو به من کرد و گفت : تو راس میگی زنا به هیچ دردی نمی خورن مرد یقه ی پیرمرد و گرفت و گفت : تو حق نداری این جوری صحبت کنی .


    صندلی تابی خورد . مرد یقه پیرمرد و ول کرد . گفتم : به جای اینکه به هم بپرید به فکر این باشید یه کاری


    کنیم وگرنه هممون از روی این برج می افتیم و نفله می شیم .


    __ : به فکر این باشید یه نفرتون بپره پایین . من نمی ذارم این زن رو بندازید پایین . گناه داره .


    __ : گناه چی چی بود داره به تو حال می ده . اگه خیلی مردی خودت بپر پایین .


    زن به پیرمرد نگاه کردو گفت : چرا توی پیر سگ و نندازیم پایین ؟


    __ : من به درد می خورم . اما تو چی . من پس فردا می تونم صد تا جوون خوب مثل این شاخ شمشاد تربیت کنم . و با دست من و نشان داد .


    ........ اما تو چی می افتی تو خیابون صد تا جوون و مریض می کنی . خوانواده ها رو از هم می پاشونی .


    __ : من هیچ وقت این کارارو نمی کنم من می تونم بچه های خوب تربیت کنم ...............


    پیرمرد صحبت های زن و قطع کرد و گفت : شما زنا همه لنگه ی همید دروغ گو مثل اون دختره ی احمق تو


    آزمایشگاه . شما دزدید خود فروشید . حرومزاده اید اگه بی پول بشید خود فروشی می کنید توام یکی مثل اونا ی


    دیگه ای . زن دستش و جلوی صورتش گرفته بود و گریه می کرد . پیرمرد دست زن و گرفت و از روی صندلی به پایین پرت کرد .


     


                                   *               *              *


    سه نفری روی صندلی نشسته بودیم . صندلی تابی خورد و همدیگر را چسبیدیم . گفتم : ا ا ه . چه درخت بزرگی یه دویست . سیصد سالی باید عمر داشته باشه .


    پیرمرد گفت : اگه این درخت و قطع کنیم می تونیم سی چهل تا کتاب باهاش چاپ کنیم .


    وبا دست به شانه ی مرد زد وگفت : چیه رفیق تو همی ؟


    __ : تو اون زن و انداختی پایین اون بچه رو حتمن بعدی ام منم .


    __ : این حرف و نزن اونا بی خاصیت بودن مثلن اون زن زنا به چه دردی می خورن ؟ فقط بلدن آدم وبذارن سر کار .


    گفتم : استاد این صحبتا از شما بعیده شما یه سن و سالی از تون گذشته


    __ : من کلی از عمرم و گذاتشتم بابت تحقیقات یه شاگرد داشتم تو آزمایشگاه به من کمک می کرد


    چند بار با هم رفتیم بیرون ولی ...........


    مرد وسط حرف پیرمرد پرید : بعد تو عاشقش شدی اون به تو نارو زد .تو رو با یه عالمه احساسات پاک.......


    از حرفای مرد خنده ام گرفته بود . پیرمرد داد زد : خفه شو تو چه می دونی دزدی یعنی چی ؟ تو چه می دونی بردن آبرو یه دانشمند یعنی چی ؟ هان چرا لال شدی ؟ آدمای ضعیف وقتی بحث به اینجا ها می رسه همشون لال می شن .


    پیرمرد دست انداخت یقه ی مرد و گرفت . مرد با دست محکم زد توی سینه ی پیرمرد . پیرمرد تعادلش و از دست داد و از روی صندلی افتاد . با دست پایه ی صندلی و گرفت .


    __ : بچه ها کمک کنید . خواهش می کنم


    مرد روش و به طرف من چرخاند و گفت : تو چیزی می شنوی ؟


    __ : من که نه .


    بعد هر دو نفرمان با لگد توی صورت پیرمرد زدیم . از روی صندلی به پایین درخت پرت شد . مرد رو کرد به من و گفت : دوست عزیز خودتم می دونی که ما مجبور شدیم اون خدا بیامرزم دوست داشت از این زندگی راحت بشه .


     


                                     *            *            *


    صندلی تاب نمی خورد . آرام روی صندلی نشسته بودیم . زیر پام چیزی نرمی بود . انقدر تاریک بود که چیزی دیده نمی شد . مرد با دست زد روی شانه ام و گفت : خودمون دوتا موندیم .


     حالا چیکار کنیم ؟


    __ : من که از جام تکون نمی خورم . هر چی شد شد


    مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : نه صدایی می یاد . نه چیزی می شه دید . راستی زیر پات یه چیز نرم احساس نمی کنی .


    __ : آره یه چیز نرم مثل شن .


    __ : من که دوست ندارم تو این وضعیت بمونم من می خوام برم هر چی شد شد .


    __ : نرو کجا می خوای بری ؟


    کمی ترسیدم . مرد گفت : چیه ترسیدی ؟


    __ : نه چرا ترسیده باشم . اگه دوست داری برو کسی جلوت و نگرفته .


    مرد خودش و روی صندلی جمع کرد بعد پرید پایین . سریع پرسیدم : الان کجایی ؟


    __ : عجب جای یه هیچی معلوم نیست . پاهام تا زیر زانو رفته تو همون چیز نرمه می رم جلو تر ببینم چه خبره صداش ضعیف و ضعیف تر می شد .


    __ : اینجا دیوار داره . آخ


    __ : چی شد .


    __ : هیچی سرم خرد به یه جایی . دیوارش نرمه نم داره ویه کمم سرده دارم یه نوری می بینم آره دارم یه نوری می بینم .


    __ : صدات و نمی شنوم بلند تر صحبت کن .


    همه جا روشن شد . روی صندلی تنها نشسته بودم . به زیر پام نگاه کردم خط کشی عابر پیاده بود .صدای بوق


    ماشین ها را از پشت سرم شنیدم . راننده ای سرش را از ماشین بیرون آورد و داد زد : هوی کره خر دیوونه


    از اونجا بلند شو . می خوای رد شیم .


    از روی صندلی بلند شدم و دورش چرخیدم . خنده ام گرفته بود . رفتم و روش ایستادم . پایین آمدم و روی زمین بالا پایین می پریدم . پلیسی که آنجا ایستاده بود به طرفم آمد و گفت : آقا برید اون طرف مردم می خوان ردشن


    به صورتش خیره شدم قیافه ش شبیه مردی بود که اول از همه پایین پریده بود . گفتم : تو زنده موندی ؟


    به طرفش رفتم و صورتش و لمس کردم .


    __ : مردک دیوانه چی کار می کنی


    پرتم کردن توی پیاده رو . به اطراف نگاه کردم . یه زن و مرد و دیدم که به طرفم می آمدند . به طرفشان رفتم


    و گفتم : شما زنده اید . خانم شما چه جوری زنده موندید .


    روی صورت زن دست کشیدم . مردی که کنارم بود یقه ام را گرفت . صورتم خونی شده بود . بدنمم درد می کرد . پسربچه ای به هم نزدیک شد . توی دستش پرنده ی کوچکی بود .


    __ : آقا یه فال بخر .


    صداش کردم : پسر جون تو چطور زنده موندی؟ مگه تو رو کوسه ها نخوردن ؟


    از کنارم بلند شد عقب عقب می رفت در حالی که به هم نگاه می کرد ازم دور شد . دستم و گذاشتم روی صندلی و پام و دراز کردم توی پیاده رو . ماشین سفیدی جلوم نگه داشت . پیرمردی از آن پیاده شد . در عقب را باز کرد . مردی با پیرمرد دستم را گرفتند . به پیرمرد نگاه کردم وگفتم : تو چه جوری زنده موندی ؟


    در حالی که توی ماشین سوارم می کردند . گفت : همون جوری که دیگران زنده موندن .


    صندلی را انداختند کنارم . صندلی را سر پا کردم و رویش به تنهایی نشستم .


     


     


     


    حمید بابایی


     


     


     


     


     


     


     


     


     


     


    نظرات شما ()

  • سخنان بزرگان

  • نویسنده : گروه یاغیان:: 6/10/84:: 11:5 عصر

                      نویسنده آتش است.


                             در ادبیات خشونت نشانه عشق است


                                                        ((ماریو بارگاس یوسا))      


    نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ